تبليغاتX
جویبار لحظه ها

غربت
تاريخ: جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت :20

خیلی وقته که اینجا نیومودم

باخودمم احساس غریبی میکنم

برام دعاکنین اگه ممکنه

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
سلام
تاريخ: جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت :19
نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
نگاهی به سال گذشته
تاريخ: سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت :16

هیچی دیگه کنکور که دادیم تازه دلهره مون شروع شد کی نتایج کنکورو میگن؟

چه رشته ای قبول میشیم؟

کدوم شهر ووو

بله نتایج کنکورو هم اعلام کردن

زیست شناسی گیاهی نوبت اول دانشگاه...

کلی ذوق کردم

اما راه دور بود

چاره ای نبود

آماده رفتن به دیار غربت شدیم

کارامونو راست و ریس کردیم اومدیم ثبت نام

بعدش اسباب کشی دانشجویی

ازاینکه امسال نمیتونستم تدریس کنم خیلی دلم گرفته بود اخه به بچه ها عادت کرده بودم

محیط جدید روزهای جدید تجربه های جدید

ترم یک تموم شد

با معدلنفرنهم شدم

ترم دوم انتخاب واحد کردیم

سال نو مبارک باشه عزیزان

دیشب دلم برا دانش آموزام برگه های امتحانیشون  پاسخای درستشون

 حتی غلط و بی پاسخشون تنگ شده بود

برام دعا کنید

 

 

 

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
یاعلی
تاريخ: شنبه ششم مرداد 1386 ساعت :20

میسر نگردد به کس این سعادت                         به کعبه ولادت به مسجد شهادت


روز ولادت اسوه رادمردی تاریخ بشر یادآوری همه خوبیها و پاکیهاست


این روز روشن بر تمامی آزادیخواهان جهان خصوصاً هموطنان عزیزم از هر دین و زبان و جنس

 و نژاد مبارک و گوارا باد . شاد باشید آنچنان که شایسته هستید

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
دعا برای ظهور آقا امام زمان حضرت مهدی( عج)
تاريخ: جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت :20

بسم الله الرحمن الرحيم

 

اللهم كن لوليك الحجةابن الحسن

 

صلواتك عليه وعلي آبائه

 

في هذه الساعة و في كل الساعة

 

وليا و حافظا و قائدا وناصراو دليلا وعينا

 

حتي تسكنه عرضك طوعا

 

وتمتعك فيها طویلا

 

برحمتك يا ارحم الراحمين

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
چقدر شیرینه این خواب چه دل می بره این خواب
تاريخ: جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت :0

چه لحظه هاي تلخي را گذراندم

 

دلواپسي هايم براي ادامه تحصيل

 

كنكور عذاب روحي من بود هر لحظه

 

شبها خواب كنكور

 

روزها با تن خسته دلهره درس نخواندن

 

گاهي وقتهام با خودم ميگفتم

 

 بزن به سيم آخر ديونه شو ديونه

 

ديونه غم نداره هيچ چيزي كم نداره

 

ديونه شو ديونه

 

مي شديم ديونه و قيد درس رو مي زديم

 

كه تاثير اونم با آمپولهاي تحديد آميزو به موقع بابا جون

 

دوباره به حالت اوليه همراه با تب ولرز(تب نزديك شدن به كنكور اين خورشيد سوزان

ولرز از دست دادن روزهاي گرانبهاي كنكوري وحجمزياد كتابه)و احساس خواب آلودگي به

 خاطر استرس كنكور(من خوابگاه هم كه بودم تمام روزاي سال تحصيلي رو بي خوابي مي

 كشيدم يعني الافي خوش ميگذرونديم  روزاي امتحان چنان خوابي به سراغم مي آمد كه نگو

ونپرس بزارين واستون يه خاطره از اين دانشگاه بگم )


ادامه مطلب
نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
زهرا
تاريخ: پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت :21

بچه ها تقريبا هم قد من وبعضي ها هيكلي تر از من بودند و هنگامي كه زنگ به صدا در

می آمد

 

به سان تشنگاني كه در قعر جهنم باشند مثل طوفان نوح با چنان شدتي در را باز كردند كه گويي

 

سيلي آمد و ديواري را كن فيكون كردحال بنگريد حال من  را كه بايد از اين ميان اين سيل خروشان وتشنه

 

گذر مي كردم منتظر مي ماندم تا رد شوند ومن قدمي بردارم تا من به دفتر برسم ويك فنجان

 

چاي نوش جان كنم زنگ تفريح تمام مي شد...

 

چاره اي نداشتيم بايد ما رعايت حال اين بلبلكان را مي كرديم عشق زنگهاي

 

تفريح ده دقيقه اي چشمان اين بلبلان را كور كرده بود و حرمت معلم را در زنگهاي تفريح از ياد

 

مي بردند000

 

بماند 000

 

جاده زندگي من به جاهاي زيبايش مي رسيد بنازم دست سرنوشت را كه مرا شاد كرد

 

در اين جاده قدم برمي داشتم كه گلي زيبا كنارم جلوه گري كرد آن چنان كه فنجانم از دستم برفت

 

من كه سال اول تدريسم بود هر كه را كه جوان بود مي پرسيدم سال اول تدريستان است؟

 

تلافي    فكر مي كرديم شما دانش آموزيد؟

 

طبق معمول  پرسيدم سال اولتونه؟

 

گفتند:نه سال سوممه

 

از تدريسش در مدارس ديگه مي گفت

 

كه يهو ذهنم جرقه اي زد

 

آره خوده خودشه

 

همون خانم معلميه كه خواهرم با تعريفاتش گوشم رو هر روز كرايه مي كرد

 

البته پولي نمي داد هيچ آخرش شاكي مي شد

 

اونشو نمي دونم چرا؟

 

پرسيدم ببخشيد شما معلمه 000هستين كه تو مدرسه عصمت تدريس ميكنن

 

گفتند : با اجازه مدير معاون وهمكاراي ديگه ب------------له

 

گفتم من خواهر دانش آموزتونم

 

(نميدونم گفت شبيهشين يا نه   خودت بگو اينجاش يادم نيست چي شدو000)

 

خواهر رفت پي كارش   ماشديم دوست( هنوزم هم دوست مني يا من يادت رفتم بي وفا)

 

دوشنبه  ها و چهارشنبه ها  شده بود روزهاي خنده سوتي خجالت ووو

 

وسه شنبه  ها برايم روز سكوت بود 

 

مثال گلبرگي گه از گل جدا شده باشد

 

نمي خواستم زنگ تفريح به صدا در آيد

 

خستگي 2 ساعت با  حرفهايي كه بين من زهرا

 

بله يادم رفته بود اسم اين همكار خوش ذوق روبگم

 

گلي كه در جاده ي سرنوشتم روييده بود

 

زهرا نام داشت

 

زيبا و خوش رو شاد و محكم

مثل نامش

 

بله زنگهاي تفريح با صحبتهايي كه بين من و زهرا مبدل مي شد

 

همه ي خستگي ها را از تن خسته ام مي ربود

 

من كه علاوه بر تدريس بار كنكور را نيز بر دوشم حمل مي كردم...

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
واقعه ی بزرگ
تاريخ: چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت :22

زنگ به صدا در آمد

از کلاس خارج شدیم و روانه دفتر مدرسه شدیم

بلاهایی که تا رسیدنم به دفتر بر سرم آمد بماند بعدا به آن رسیدگی می کنم

چه ها که در انتظارم نبود

 وارد دفتر شدیم و به همکاران سلامی دوباره کردیم و همینطور نشسته بودیم که

 همکاران دیگر نیز از کلاس می آمدند

...

آره من اولین نفری بودم که وارد دفتر شده بودم

بله آمد

آمدو غم از لبانم دور کرد

آمدو غم از جانم ربود

آمدو چشمانش به جمالم

اوه اوه

شوخی کردم

چشمانم به جمالش روشن شد...

آمد و   ...

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
خودکار نارنجی پوش کریستالی من
تاريخ: چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت :22

بفرماييد بنشينيد

30جفت چشم مشتاق و كنجكاو به توان بي نهايت در حال كاوش كوچكترين حركات من بودند.

من بايد سعي مي كردم بين دانش آموزان تفاوتي قائل نشوم .(البته از نظر ظاهر)

نبايد بگذارم دانش آموزان احساس كنند كه من بينشان فرق مي گذارم

(اين سخت ترين وظيفه يك معلم است)0

به چهره هاي شاد و بانشاط وكنجكاوشان  خيره مي شدم

 دوباره سرم را به دفتر نمره مي دوختم

يكي مشتاقانه چشمانش را به من دوخته

 ديگري تا من به او نگاه مي كنم سرش را به زير مي اندازد

به كوچكترين حركتم نسبت به خودش عكس العمل نشان مي داد

 تا به او نگاه مي كردم خودش را جمع و جور مي كرد نگاهش را از چشمانم مي گرفت

ووانمود مي كرد كه به حرفهايم گوش مي دهد خودمم مونده بودم چيكار كنم

حساس شده بودم به اين گل حساس در چشمانش  يك حس غريب بود

 مطمئن بودم كه او نيز اين حس را دارد

 يك حس شوق و يا شرم  ويا نمي دانم 000

مرا نيز با حس غريب خود آشنا كرد

گل مؤدب و درس خواني بود بسيار مؤدب بود  (000 بعدها فهميدم كه از همكلاسيهايش

 بزرگتر بوده000وشايد به اين دليل در كلاس كه هم از بقيه بزرگتر و بلند قدتر بود

 احساس 000داشت ولي من با تمام وجودم اين گل مودب را مثل بقيه دوست داشتم بلكه

بيش تر وبسارمسئوليت پذير بود در كلاس نيز با من همكاري مي كردو000)‌‌‌‌‌‌

زهرا جون ليلا رو ميگم ميشناسيش كه؟

ديگري دستانش را روي صندلي گذاشته و سرش را به زير خم كرده

   ديگري با دوستش صحبت ميكرد

آن ديگري آدامس تو دهنش بود

اونيكي با نگاه مهربان و تبسمي زيبا ابراز وجود مي كرد

ديگري مخفيانه از زير مقنه اش پفك در دهان مي گذاشت

ديگري ساكت به فكر فرو رفته انگار تايتانيكش غرق شده

آن ديگري كتكي به دوستش كه بغلش بود مي زد و البته از روي دوست داشتن بود

بله همه ي اينا در عرض آن چند ثانيه اتفاق افتاده بود ودر حال افتادن بود

سرم را بلند كردم وبا خودكار جند بار به ميز كوبيدم

 (اين خودكار نارنجي پوش و كريستاليم در عرض 3 روز فنرش در رفت و راهي جعبه كلكسيون نوشت افزارم شد بچه ها چه خنديدند اون روز نمي دونستم اين خودكار  هديه اي من از اين حركات ژيمناستيكم بلد باشه غافلگيرم كرده بود منم با بچه ها راهي خنده بازار شدم000)

به نام خدا

سال تحصيلي جديدرو به همتون تبريك ميگم واز اين حرفها 000(گاهي وقتها كم مونده بود به حرفهايي كه مي گم بلند بخندم يه لحظه كه به خودم ميفكريدم تعجب مي كردم نه بابا مثه اينكه برا خودت آدمي شدي

آخه تو ديگه چرا يادته اون وقتها تا يه معلم جديد وارد اون كلاس مي شد چه بلايي سرش مي آورديد واقعا از گذشته شلوغم وشيطنت بازيهام شرمم مي شد چه ها كه برسر معلمان و استادان بيچاره ام نمي آورديم

ديگه خودم رو آماده كرده بودم براي تلافي بلاهايي كه بر سر اساتيد ومعلمانمان آورده بوديم

 خدا از سر تقصيرات مان بگذرد آمين)

Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
دفتر زندگی با قلم محبت
تاريخ: سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت :1

خوشحال بودم كه سطرهاي اول دفتر زندگييم رادر اين جاده هابا قلم سبزه ها

 و باشوق ديدار گلها

و نوازش وتيمارشان شروع ميكنم

آن قدر محو تماشاي جلوه هاي طبيعت بودم كه نفهميدم چه زماني گذشت

تا به مدرسه رسيديم

از ماشين پياده شديم  وارد سالن مدرسه شديم

بچه ها در كلاس بودن ويكي دو نفر در سالن پرسه مي زدند تااز

 دفتر مدرسه به دانش اموزاني كه در كلاس بود خبر ببردند

تق تق تق

بابام در را باز كرد و وارد شدو پشت سرش من

3نفر از همكاران به همراه مدير آنجا بودند

مديرخانم خوش چهره و شاد

 وجواني  بودند كه معلوم بود

سابقه كمي دارند(2سال)

به اين علت هم زياد در اين مدرسه سوتفاهم پيش نمي آمد

اكثر همكاران به اتفاق مدير جوان وكم سن وسال بوديم

(كوچيكتر از همه اين جانب ماشاالله چشم بد نظر دور19 سال)

بعد از سلام وعليك و تبريك سال تحصيلي جديد پدرم به خان مدير گفت كه

 برنامه تدريس مرا جوري تنظيم كنند كه با اونيكي مدرسه ادغام نشود

(اوه اوه وايسين  يه لحظه فكراي بد در مورد من نكنين من بچه ننه و سوسول ماماني نيستم

 جايي كه بزرگتر هست كوچيكتر خودشو نميندازه وسط رسم ادب رو بايد به جا آورد

واسه همين من سكوت كردم و بابام جاي من حرف زد بعدا من اين گوش مديرمون رو

 كرايه كردم تا دلمون مي خواست برنامه مي ريختيم واز اين حرفها...).

 بعد هم بابايي رفت ومن بعد از پرسيدن برنامه به كلاس رفتم

 شوق وصال گلهايي كه راه را باعشق آنها پيموده بودم

تق تق تق

در باز شدسلام

س---------------------- .  .  . ------------------------لام 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
معجزه عشق و مهر ورزی
تاريخ: سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت :1

من در2 مدرسه تدريس ميكنم

 راه  دومين مدرسه را هم كاملا بلد

نبودم واسه همين با بابام به اين مدرسه رفتيم

من هميشه در زندگييم به يك تكيه گاه نيازداشته دارم و خواهم داشت

وبزرگترين تكيه گاهم خداوند است

سوار ماشين شديمو به اميد خدا راهي جاده ها شديم

جاده هاي سرسبز و پر از دار و درخت بابام راههارو نشونم ميداد ومعرفي مي كرد

(زهراجون يادش به خير چه راه پر پيچ وخمي بود)

درختان متواضعانه  سر به زير انداخته اند تا به مسافران خوش آمد گويي كنند

و عاشقان در زير بازوانش پناه گيرند

شاخه هاي قطور و تنومند و پر از خم درختان عاشق و سر به فلك كشيده ي دو سوي جاده

 بازوانشان را به سمت هم دراز كردن تا دست معشوقه شان را بگيرند

آه  كه چه زيباست اين جاده

و چه عاشقانه است اين گنبدي كه دست عشق

به سان سقفي بر بالاي اين جاده ساخته است

آري اين است

معجزه عشق

عشق همواره پيروز است

نيروي عشق مي تواند آباد كند

مي تواند زيبا كند

مي تواند حيات بخشد به آن

بوته ي خاري كه كمي آن طرف تر

كنار تخته سنگي آرميده

مي تواند اميد بخشد به آن دخترك زيباروي و منزوي

در كنج كلاس

آرام كند رقيه ي پر استرس را

به شور آورد سعيده ي آرام را

عشق همين است

عشق مي تواند

عشق هميشه پيروز است

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
اسامی دانش آموزان
تاريخ: دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت :22

هميشه به خاطر چيزهايي كه نداريم خيلي از چيزاهايي كه داريم را ناديده ميگيريم

تو زندگي لازمه گاهي وقتها هم به پشت سرمان يه نگاهي بكنيم

شايد...

در آن دور دستها

دختركي صدايمان مي كند

دختركي آرزويي دارد

دختركي دردي دارد

دختركي دستي ميخواهد

ولي با اهداف بزرگ رو به جلو برويم و

وبا دستان دخترك

حال را به آينده وصله بزنيم

نرگسي دلم براتو وهمه همكلاسيهات تنگ شده

نرگس از اون دانش آموزان قوي بنيه ام بود كه

علي رغم شور ونشاط وشلوغي كه داشت  در اعماق وجودش

....داشت  و مهديه....

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
دردآشنا
تاريخ: دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت :22

بله داشتم مي گفتم

 با خنده هايشان مي خنديدم با سكوت پر صدايشان سكوت مي كردم.زمان آشوبشان آرامشان ميكردم.

 قهر بودند و در كلاس من قهر معنايي نداشت و زود آشتي مي كردند.

قيافه هاي خندان

چشمان پر انرژي

دستان ظريف و پينه بسته دخترك كوچك

دستاني كه يار قديمي رنج وسختي است

دلم به درد مي آمد و از خودم شرمم مي شد

خودم كه به تنبلي عادت كرده بودم

 (منظور زندگي ماشيني)

از رنجي كه دخترك باهوش مي برد

بي خبر بودم

آرزوي داشتن ...ها

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
لحظه ها می آیند و لحظه ای می مانند و لحظه ی بعدمی روند زندگی یعنی این
تاريخ: دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت :22

روزها گر رفت گو رو باك نيست    تو بمان اي آن كه چون تو پاك نيست

روزها سپري مي شد و من

 هر روز تجربه اي جديد مي آموختم و

 درسي جديد به دانش آموزانم  ميدادم

كار من تنها تدريس نبود بلكه در كنار درس و همپاي آن آداب ادب را نيز مي آموختم.

با خنده هايشان مي خنديدم با سكوتشان (كه مثل اتم هيدروژن ناياب بود)سكوت مي كردم.

ميدانستم يه روز دلم واسشون تنگ مي شه

الانم تك تك قيافه هاي پاك و بي ريا (نه از بابت درس)وباصداقتشون از صفحه ي ذهنم رد مي شود

 مهديه نرگس ليلا

 سميرا

 زهرا سولماز سكينه

 و...

(البته اسم كوچك همشون يادم نمونده سعي مي كردم

تو كلاس همه را به نام فاميليشان صدا كنم بنا به دلايل...)چه خاطره هايي

 باهم ساختيم

 

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
زنگ تفریح
تاريخ: سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت :23

 خوردن يك فنجان چاي با بيسكوئيت در زنگهاي تفريح شده بود

خاطره شيرين ما وتجديد ديدار همكاران عزيز

چه لذتي داشت آن چايي ها و....

يادش بخير...

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
دومین روز مدرسه
تاريخ: سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت :23

Image and video hosting by TinyPic

 وارد مدرسه شدم اين بار تنها آمده بودم 

 در را زدم وارد دفتر مدرسه شدم همكاران هم حضور داشتند بعد از سلام و صبح بخير  دفتر حضورو غياب را امضا كردم   5 دقيقه بعد كلاسها شروع مي شدند.سر وصدا وانرژي زياد بچه در روز دوم مدرسه باعث شده بود من برگردم به سالهاي دانش اموزي سالهاي شيطنت  گاهي وقتها خودم را يك دانش آموز به حساب مي آوردم تا يك معلم

اكثر اوقات اينگونه بود وقتي توي دفتر مدرسه بودم احساس جديد معلمي را داشتم ولي زماني كه با بچه ها بودم از اين احساسات خبري نبود غرق  (البته كاملا نه)در دنياي  آنها وگذشته خودم مي شدم

 كوچكترين احساس آنها را درك مي كردم از تنبلي هاي نا خودآگاهشان رنج مي بردم آزادانه در روياهاي آنها سير مي كردم بي آنكه خودشان خبر داشته باشند  دوست نداشتم در كلاسم احساس ترس از معلم را داشته باشند ولي دانش آموزه چي كار ميشه كرد اينم يكي از علامتهاي اون دورانه كه دانش آموز از معلم حساب مي بره هر چند مثل من كم سن وسال باشه

 هميشه از اين مو ضوع در تعجب سپرس مي كنم كه  دانش آموز  هر قدر گستاخ و... باشد باز ته دلش از معلمش حساب مي برد...

Image and video hosting by TinyPic


ادامه مطلب
نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
پادشاه فصلها
تاريخ: سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت :0

 

بعداز خداحافظي كردن از بچه ها

   از حياط مدرسه خارج شديم

جاده خاكي دامنه هاو تپه هاي سبز وزرد

  درختان عاشق ووصف كشيده

 رودخانه عاشق پيشه

زيباتر از همه صداي دلنواز پرندگان تسبيح گوي

 چه حس زيبايي داشتم

حس شيرين وشور انگيزي بود

حتي بهار عاشق هم غم هايش را فراموش كرده بود

پاييز واقع بهار شده بود

برگهاي خزان

زيبايي احساسم را صد چندان كرده بود

سوار بر اسب يال افشان زرد ثالث در پادشاه فصلها

رسيديم به

 خانه ي مادر بزرگ...

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
ظاهر بینی
تاريخ: دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت :16

خلاصه با راهنمايي بچه ها رفتيم تو .(بعدا فهميدم شيفت بعداز ظهري مدرسه پسرانه است)  دل توي دلم نبود در را زديم اول مامانم وارد دفتر مدرسه شد  پشت سرشم من وارد شدم سلام كرديم ودر رابستم

چند نفر از همكارا رو صندلي نشسته بودند  فهميدند كه ما تازه وارديم جواب سلاممونرو دادندو احوالپرسي كردند وسال تحصيلي جديد را به ما تبريك گفتن وسالي پربار وپر از موفقيت را برايمان آرزو كردند.

 البته جا نمونه كه طرف صحبتشون بيشتر مامانم بود(منم در روياهايم دستامو تكون ميزدم و بلند ميگفتم بابا معلم من هستم ايشون مادرم هستند من تنها بودم  منو آورده مدرسه آخه سال اولمه تازه واردم اما كو گوش شنوا   افسوس  صداي من لابه لاي صداي سنگين سكوت گم مي شد وكسي نميشنيد) .مامانم هم هي به همكاران ميگفت كه معلم ايشون هستند( يعني من  برگ چغندر)

همكاراهم به خاطر نميدونم چي ميگفتن عه (يه ماشا الله هم نميگفتن)ايشون هستن  ما فكر كرديم دانش آموزه  ان شاالله كه موفق بشن وخوب كلاس رو اداره كنن. (فكر كنم چشوشون ازمن آب نميخورد.زرنگي هم گاهي موقع ها كار دست آدم ميده

آخه من چيكار كنم كه كم سن وسالم  ....)

تك تك معلمان از راه ميرسيدندو خوشو بشي ميكردندو  من فكر كنم 10 بار گفتم كه معلم من هستم وسال اولمه دبير ... هستم

مديرمون هم خانم خوش چهره وشادي بودند . همسرشم معاون مدرسه بودبا چاي وكيك وشيريني   روز اول رو پذيرايي كردن   بعد از معارفه  برنامه روزانه را نوشتند وبه خاطر اينكه كلاسها آماده نبودند ما به خونه برگشتيم   از همكاراخداحافظي كرديم   واز مدرسه خارج شديم

 بله بچه هاي شيطون   تا دم در ما راهمراهي كردند وهي به مامانم خودشيريني ميكردند  (امان از دست اين بچه ها سال شروع نشده (كه نه شروع شده) واسه نمره خودشونو به آب وآتيش ميزنن) منم قيافه همشونو به ذهن فرارم سپردم تا بعدا تلافي كنم  كه يادشون بمونه معلمي فقط به سن وسال و هيكل نيست .

آخه خدايا اگه يه كم درشت هيكلم بودم باز اين بچه ها اشتباه نميكردن.آخر سر مامانم به يكيشون گفت كه من معلمشونم....

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
خودشیرینها
تاريخ: دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت :16

بله داشتم ميگفتم

دم در مدرسه يه حس خاصي داشتم برگشته بودم به13سال پيش البته يه فرق كوچولويي داشت 13 سال پيش شوق يادگرفتن داشتم وامسال شوق آموختن

غرق در روياهام بودم اصلا دوست نداشتم كسي منو از روياهام بيرون بياره روياهايي كه با حقيقت آميخته بود وداشتند به حقيقت ميپيوستند(البته دور از چشم بابام كه همش واسش نق ميزدم) غرق در افكارم وارد حياط شديم تو حياط سه تا مدرسه بود:ابتدايي راهنمايي و دبيرستان

بچه ها هم تو حياط مدرسه بودن  وبعضياشون به مامانم سلام ميگفتند وخودشيريني ميكردند   منم كه بر گ چغندر بودم اونجا وارد مدرسه نو ساخت كه وسط حياط بود شديم  هيچ كس اونجا نبود بچه ها اومدند وبه مامانم گفتن كه خانوم اونيكي مدرسه بايد برين   وقتي از اونجا بيرون اومديم تازه فهميدم كه وارد دبيرستان شده بوديم... ازبس شورو شوق واسترس وهيجان داشتم تابلورو نديده بودم

اين بار حواسم رو جمع كردم كه تابلو رو نيگا ه كنم بعد وارد مدرسه بشيم رسيديم دم در  تابلو رو كه نگاه كردم  مغزم سوت كشيد خدايا اينجا ديگه كجاست

بله

مدرسه راهنمايي پسرانه ...

نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
دفتر مدرسه
تاريخ: یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت :0
Image and video hosting by TinyPic
ادامه مطلب
نوشته شده توسط NH | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري

*
*
*
*
*
*
*